تد

هیچ کس نباید به دلیل دوری از پزشک بمیرد

بیماری برای همه است– ولی دسترسی به درمان چنین نیست. دکتر راج پنجابی دیدگاه روشنی درباره دسترسی همگانی به درمان در همه جا دارد. پنجابی با جایزه تد سال ٢٠١٧ در حال تأسیس آکادمی بهورزی است که یک الگوی جهانی برای کمک به پیشرفت روش‌های آموزش مهارت‌های حیاتی به بهورزان و اشتغال‌زایی برای آنان است.

متن سخنرانی – هیچ کس نباید به دلیل دوری از پزشک بمیرد

می‌خواهم چیزی را به شما بگویم که پدرم به من یاد داد: هیچ شرایطی همیشگی نیست. این درسی است که او بارها به من یادآوری کرد، و من به سختی آموختم. این در کلاس چهارم هستم.

این عکسی است که در کلاس برای کتاب سال گرفته شده در مونرویا، لیبریا. والدینم در دهه ١٩٧٠ از هند به آفریقای غربی مهاجرت کردند، و من این امتیاز را داشتم که آنجا بزرگ شوم. نه سال داشتم، عاشق فوتبال بودم، و خوره ریاضیات و علوم.

زندگی من جوری بود که هر بچه ای آرزویش را دارد. ولی هیچ شرایطی همیشگی نیست. در کریسمس ١٩٨٩، شعله‌های جنگ داخلی لیبریا را فرا گرفت.

جنگ از نواحی روستایی آغاز شد، و در عرض چند ماه، ارتش شورشیان به شهر ما رسید. مدرسه من تعطیل شد، و با اشغال تنها فرودگاه بین‌المللی توسط ارتش شورشیان، مردم شروع به وحشت و فرار کردند. مادرم یک روز صبح آمد و در زد و گفت، “راج، وسایلت را جمع کن– باید برویم.

” به مرکز شهر شتافتیم، و آن‌جا در یک جاده، دو صف تشکیل دادیم. من با خانواده‌ام در یک صف ایستادیم، و در قسمت بار یک هواپیمای نجات چپانده شدیم. و من آن‌جا روی یک نیمکت، نشسته بودم و قلبم به‌سرعت می‌زد.

وقتی از درب باز قسمت بار نگاه کردم، صدها لیبریایی را در صف دیگر دیدم، که بچه‌ها را به پشت خود بسته بودند. وقتی سعی می‌کردند همراه با ما به داخل بپرند، دیدم که سربازان مانع آنان می‌شوند. آنان اجازه پرواز نداشتند.

ما خوش‌شانس بودیم. هر چه داشتیم از دست دادیم، ولی دوباره در آمریکا اسکان یافتیم، و به عنوان مهاجر، از کمک گروه‌های حامی که در اطراف ما بسیج شده بود برخوردار شدیم. آنان خانواده مرا به خانه خود بردند، مرا راهنمایی کردند، و به پدرم کمک کردند یک دکان لباس فروشی بزند.

وقتی نوجوان بودم آخر هفته نزد پدرم می‌رفتم تا در فروش کفش ورزشی و شلوار جین به او کمک کنم. و هر بار، که کاسبی بدتر می‌شد، او آن جمله معروف را یادآوری می‌کرد: هیچ شرایطی همیشگی نیست. آن پند و پافشاری والدین من و آن گروه حامیان به من امکان داد به کالج بروم و دانشکده پزشکی را تمام کنم.

یک‌بار امیدهایم در جنگ فرو ریخته بود، ولی آنان باعث شدند، این شانس را داشته باشم که رؤیای خود را دنبال کنم و یک پزشک شوم. شرایط من عوض شده بود. از وقتی که از آن فرودگاه گریختم ١۵ سال گذشته بود، ولی خاطره آن دو صف از ذهنم نرفته بود.

در اواسط دهه سوم زندگی، به عنوان یک دانشجوی پزشکی، می‌خواستم برگردم تا ببینم آیا می‌توانم به مردمی که ترکشان کرده بودیم خدمت کنم. ولی وقتی برگشتم، آن‌چه یافتم نابودی مطلق بود. جنگ برای ما تنها ۵١ پزشک باقی گذاشته بود برای خدمت به کشوری با چهار میلیون جمعیت.

مثل این است که شهر سانفرانسیسکو تنها ١٠ پزشک داشته باشد. خب اگر شما در شهری که یکی دو تا پزشک مانده بیمار شوید، شاید شانسی داشته باشید. ولی اگر در آن مناطق روستایی دوردست در جنگل‌های بارانی بیمار شوید، جایی که روزها از نزدیک‌ترین درمانگاه فاصله دارید– بیمارانم را می‌دیدم که به دلایلی می‌میرند که کسی نباید به آن دلایل بمیرد، تنها به این دلیل که وقتی به من می‌رسیدند خیلی دیر شده بود.

تصور کنید یک کودک دو ساله دارید که یک روز صبح با تب بیدار می‌شود، و می‌فهمید احتمالاً مالاریا دارد، و می‌دانید تنها راه برای رساندن دارویی که نیاز دارد به او این است که از رودخانه با قایق تا آن سو پارو بزنید و سپس تا دو روز از میان جنگل پیاده‌روی کنید تا به نزدیک‌ترین درمانگاه برسید. یک میلیارد نفر در جهان در دورترین مناطق روستایی زندگی می‌کنند، و با وجود پیشرفت‌هایی که در طب نوین و فناوری داشته‌ایم، دستاوردهای ما به مناطق دوردست نرفته است. این روستاها عقب مانده‌اند، چون تصور شده دسترسی به آنان خیلی سخت و خدمت به آنان خیلی مشکل است.

بیماری همگانی است؛ دسترسی به درمان چنین نیست. و با درک این واقعیت روح من آتش گرفت. کسی نباید بمیرد چون جایی زندگی می‌کند که از یک پزشک یا درمانگاه خیلی دور است.

هیچ شرایطی نباید همیشگی باشد. و در این مورد، کمک از خارج نیامد، در واقع از داخل آمد. از خود روستا آمد.

موسو را ببینید. از دورترین روستاهای لیبریا، جایی که بیشتر دختران فرصت ندارند حتی دبستان را به پایان برسانند. موسو سرسخت بود.

در ١٨ سالگی دبیرستان را به پایان رساند، و به روستا برگشت. او مشاهده کرد که هیچ یک از کودکان برای بیماری‌هایی که نیاز به درمان دارند، درمان نمی‌شوند– بیماری‌های مرگباری مانند مالاریا و ذات‌الریه. پس به عنوان داوطلب ثبت نام کرد.

میلیونها داوطلب مثل موسو در مناطق روستایی سراسر جهان هستند، و به فکرمان می‌رسد– افراد عادی مانند موسو می‌توانند در حل یک معما به ما کمک کنند. نظام سلامت ما طوری ساخته شده که کار تشخیص بیماری و تجویز دارو محدود به گروهی پرستار و دکتر مثل من است. ولی پرستاران و پزشکان در شهرها متمرکز هستند، پس مناطق روستایی مانند منطقه‌ای که موسو آنجا بود، فراموش شده بودند.

خب، چند پرسش پیش آمد: اگر می‌توانستیم در نظام سلامت تجدیدنظر کنیم چه؟ اگر می‌توانستیم افراد عادی مانند موسو را به عنوان عضو یا حتی عضو مرکزی گروه پزشکی خود داشته باشیم چه؟ اگر موسو می‌توانست به ما کمک کند که خدمات سلامت را از کلینیک‌های شهری به درب خانه همسایه‌های او ببریم چه؟ وقتی موسو را دیدم ۴٨ ساله بود. و به رغم استعداد عجیب و پشتکار، طی ٣٠ سال شغل درآمدزایی نداشت. اگر فناوری می‌توانست از او حمایت کند چه؟ اگر می‌توانستیم با آموزش واقعی روی او سرمایه‌گذاری کنیم و او را به طب واقعی مجهز کنیم و بخواهیم یک شغل واقعی داشته باشد چه؟ خب، در سال ٢٠٠٧، تلاش داشتم به این سؤالات پاسخ دهم، و همسرم و من آن سال می‌خواستیم ازدواج کنیم.

از خویشاوندان خواستیم به جای هدیه عروسی مقداری پول اهدا کنند تا برای شروع یک کسب‌و‌کار غیرانتفاعی پول داشته باشیم. باور کنید، خیلی رومانتیک‌تر از این حرفها هستم. (خنده) در نهایت ۶٠٠٠ دلار جمع شد، و با چند نفر لیبریایی و آمریکایی انجمن غیرانتفاعی به نام “سلامت در آخرین فرسنگ” را تشکیل دادیم.

هدف ما این بود که هرکس در هرجا به یک بهورز دسترسی داشته باشد. یک فرآیند سه مرحله‌ای طراحی کردیم– آموزش، تجهیز، و پرداخت– برای سرمایه‌گذاری عمیق‌تر روی داوطلبانی مثل موسو و تبدیل آنان به افراد حرفه‌ای، تبدیل آنان به بهورز. ابتدا پیشگیری، تشخیص و درمان ١٠ بیماری شایع در بین خانوارهای روستای موسو را به او یاد دادیم.

هر ماه یک پرستار ناظر برای پشتیبانی به او سر می‌زد. او را به فناوری پیشرفته پزشکی مجهز کردیم، مثل این آزمایش سریع ١ دلاری مالاریا، و یک کوله پر از دارو مثل این برای درمان عفونت‌هایی مانند ذات‌الریه، و به طور حیاتی، یک گوشی هوشمند، برای کمک به ردیابی و گزارش موارد همه‌گیری. در نهایت، شأن کاری موسو را به رسمیت شناختیم.

با دولت لیبریا قراردادی بستیم، به او حقوق دادیم و این فرصت که یک شغل واقعی داشته باشد. و او حیرت‌آور است. موسو بیش از ٣٠ مهارت پزشکی یاد گرفته، از غربالگری کودکان از نظر سوءتغذیه، تا ارزیابی سرفه یک کودک با گوشی هوشمند، تا حمایت از مبتلایان به اچ آی وی و پیگیری بیماران قطع عضوی.

بهورزان به عنوان بخشی از گروه ما، به عنوان افراد حرفه‌ای جانبی، می‌توانند به کمک کنند تا مطمئن شویم بسیاری از کارهایی که پزشک خانواده شما می‌تواند انجام دهد به جاهایی می‌رسد که بیشتر پزشکان خانواده هرگز نمی‌توانند بروند. یکی از کارهای دلخواه من درمان بیماران به کمک بهورزان است. خب، سال گذشته ای.

بی. را دیدم و مانند موسو، ای. بی.

این شانس را داشت که مدرسه برود. او در مدرسه متوسطه بود، در کلاس هشتم، که والدین او فوت کردند. او یتیم شد و مجبور بود ترک تحصیل کند.

سال گذشته، ما ای. بی را استخدام کردیم و به عنوان بهورز آموزش دادیم. و او در حالی که به تک تک خانه‌ها زنگ می‌زد، به این پسر جوان به نام پرنس برخورد که مادرش با شیر دادن به او مشکل داشت، و پرنس در شش ماهگی، شروع به لاغر شدن کرده بود.

ای. بی. تازه یاد گرفته بود از این نوار با کدهای رنگی چگونه استفاده کند که برای تشخیص سوءتغذیه دور بازوی کودک پیچانده می‌شود.

ای. بی. متوجه شد پرنس در منطقه قرمز است، که یعنی باید بستری شود.

پس ای. بی. پرنس و مادرش را کنار رودخانه برد، داخل کانو گذاشت، و تا بیمارستان چهار ساعت پارو زد.

پس از ترخیص پرنس، ای. بی. نحوه تغذیه با غذای کمکی را به مادر یاد داد.

چند ماه پیش، ای. بی. مرا به دیدن پرنس برد، و او چاق و چله شده.

(خنده) او به درجه مطلوب رشد رسیده بود و می‌توانست بایستد، و حتی چند کلمه بگوید. من به این بهورزها اعتقاد دارم. گاهی از آنان می‌پرسم چرا این کار را می‌کنند، و وقتی از ای.

بی پرسیدم، او گفت، “دکتر، از زمان ترک تحصیل، این اولین بار است که این شانس را دارم که قلم به دست بگیرم و بنویسم. مغزم دارد شاداب می‌شود. ” قصه ای.

بی. و موسو درس بزرگی به من داده درباره انسان بودن. تمایل ما به خدمت به دیگران در واقع می‌تواند به ما کمک کند تا شرایط خود را متحول کنیم.

وقتی به شدت معتقد شدم که تمایل به کمک به همسایه این قدر قوی است که چند سال پیش با یک فاجعه جهانی روبرو شدم. در دسامبر ٢٠١٣، در جنگلهای بارانی در مرز بین ما و گینه اتفاقی افتاد. یک کودک نوپا به نام امیل دچار استفراغ، تب و اسهال شده بود.

او در محلی بود که جاده کم بود و به شدت با کمبود بهورز روبرو بودیم. امیل فوت کرد، و چند هفته بعد، خواهرش فوت کرد، و چند هفته بعد، مادرش فوت کرد. و این بیماری از یک محله به محله دیگر گسترش یافت.

و تا سه ماه بعد دنیا متوجه نشده بود که این ابولا است. در حالی که هر دقیقه حیاتی بود، ما چند ماه را از دست داده بودیم و تا آن زمان، ویروس مانند حریق افسارگسیخته‌ای سراسر غرب آفریقا و در نهایت سایر قسمت‌های جهان را فرا گرفته بود. کسب‌و‌کار تعطیل شد، خطوط هوایی شروع به لغو پروازها کردند.

در اوج بحران، وقتی به ما گفته شد ١. ۴ میلیون نفر احتمالاً آلوده شده‌اند، وقتی به ما گفته شد بیشتر آنان احتمالاً خواهند مرد، وقتی تقریباً همه امید خود را از دست داده بودیم، یادم هست با گروهی از بهورزها در جنگلی بارانی ایستاده بودیم که یک همه‌گیری تازه روی داده بود. مشغول تحویل و آموزش نحوه استفاده از ماسک، دستکش و گان مورد نیاز به آنان بودیم تا هنگام مراقبت از بیماران خود را در مقابل ویروس حفاظت کنند.

ترس را در چشمان آنان به یاد دارم. و به یاد دارم شب بیدار می‌ماندم با ترس از این که آیا حرف درستی زده‌ام تا آنان را در صحنه نگاه دارم. وقتی همه ترس داشتند که ابولا بشریت را به زانو درآورد، بهورزان لیبریا تسلیم ترس نشدند.

همان کار همیشگی را کردند: به درخواست کمک همسایه‌ها پاسخ دادند. بهورزان سراسر لیبریا علائم ابولا را یاد گرفتند، و به همراه پرستاران و پزشکان، خانه به خانه برای پیدا کردن بیماران و درمان آنان رفتند. آنان هزاران نفر را که در معرض تماس با ویروس بودند شناسایی و به قطع زنجیره گسترش ویروس کمک کردند.

حدود ده هزار بهورز جان خود را به خطر انداختند تا به شناسایی و مهار این ویروس کمک کنند. (تشویق) امروز، ابولا در غرب آفریقا تحت کنترل درآمده، و ما چند چیز آموخته‌ایم. ما آموخته‌ایم که نقاط کور در نظام سلامت روستایی ممکن است منجر به نقاط داغ بیماری شود، و این همه ما را در معرض خطر بیشتر قرار می‌دهد.

ما آموخته‌ایم که کارآمدترین سامانه اورژانس در واقع یک سامانه دائمی است و آن سامانه باید در دسترس همه مناطق شامل مناطق روستایی مانند روستای امیل باشد. و بیش از همه، ما از شجاعت بهورزان لیبریا آموخته‌ایم که به عنوان انسان براساس شرایطی که با آن مواجهیم تعریف نمی‌شویم، مهم نیست چقدر ناامیدکننده به نظر برسد. ما براساس شکل پاسخ به آن شرایط تعریف می‌شویم.

طی ١۵ سال گذشته، قدرت این اعتقاد را در تبدیل شهروندان عادی به بهورز دیده‌ام– در تبدیل آنان قهرمان عادی. و دیده‌ام که همه جا مؤثر است، از مناطق جنگلی غرب آفریقا، تا روستاهای صیادی آلاسکا. این واقعیت دارد.

این بهورزان جراحی اعصاب نمی‌کنند، ولی این امکان را فراهم می‌کنند تا خدمات درمانی در دسترس همه افراد در همه جا باشد. پس حال که چه؟ خب، می‌دانیم که هنوز میلیون‌ها نفر به علل قابل پیشگیری در مناطق روستایی در سراسر جهان فوت می‌کنند. و می‌دانیم که بیشتر این موارد مرگ در این ٧۵ کشور آبی رنگ رخ می‌دهد.

چیز دیگری که می‌دانیم این است که ارتشی از بهورزان آموزش داده‌ایم که با آموختن تنها ٣٠ مهارت نجات‌بخش، می‌توانیم جان حدود ٣٠ میلیون نفر را تا سال ٢٠٣٠ نجات دهیم. سی خدمت می‌تواند تا سال ٢٠٣٠ جان ٣٠ میلیون نفر را نجات دهد. این صرفاً روی کاغذ نیست– ما داریم ثابت می‌کنیم ممکن است.

در لیبریا، دولت در حال آموزش هزاران بهورز مانند ای. بی. و موسو است پس از ابولا، تا خدمات درمانی را در دسترس همه کودکان و خانواده‌ها قرار دهد.

و ما به کار کردن با آنان افتخار می‌کنیم، و هم اکنون در حال همکاری با سازمان‌های دیگری هستیم که در سایر کشورها تلاش می‌کنند تا کمک کنیم همین کار را بکنند. اگر بتوان به این کشورها کمک کرد می‌توان میلیون‌ها تن را نجات داد، و در همان حال، میلیون‌ها شغل ایجاد کرد. البته بدون کمک فناوری نمی‌توان این کار را انجام داد.

مردم نگران هستند که فناوری شغل ما را از ما خواهد گرفت، ولی در مورد بهورزان، فناوری در واقع نقش حیاتی در اشتغال‌زایی داشته است. بدون فناوری– بدون این گوشی هوشمند، بدون این آزمایش سریع– شاید ممکن نبود ای. بی.

و موسو را استخدام کنیم. و به نظر من زمان آن است که فناوری به آموزش ما کمک کند، به آموزش سریع افراد بهتر از هر زمانی در گذشته کمک کند. من به عنوان یک پزشک، به کمک فناوری، به‌روز و معتبر می‌مانم.

از گوشی هوشمند، اپ‌ها و دوره‌های برخط استفاده می‌کنم. ولی وقتی ای. بی.می‌خواهد یاد بگیرد، مجبور است داخل آن قایق بپرد و خود را به مرکز آموزش برساند.

و وقتی موسو در محل آموزش حاضر می‌شود، مربیان او مجبورند از وایت‌بورد و ماژیک استفاده کنند. چرا آنان نباید برای آموزش به همان امکانات مشابه ما دسترسی داشته باشند؟ اگر واقعاً می‌خواهیم بهورزان در یادگیری آن مهارت‌های حیاتی خبره شوند و حتی بهتر، باید این روش منسوخ شده آموزش را تغییر دهیم.

اینجا فناوری واقعاً می‌تواند بازی را عوض کند. من مدیون انقلاب آموزشی دیجیتال هستم که امثال آکادمی کان و ادکس سردسته آن هستند. و به نظر من زمان آن است، زمان پیوند بین انقلاب آموزشی دیجیتال و انقلاب بهورزی فرا رسیده است.

و بنابراین، آرزوی من یک جایزه تد است، آرزو می‌کنم– آرزو می‌کنم کمک کنید بزرگترین ارتش بهورزان را که جهان تاکنون به خود دیده گرد آوریم با تشکیل آکادمی بهورزی، یک الگوی جهانی برای آموزش، ارتباط و توانمندی. (تشویق) متشکرم. (تشویق) متشکرم.

ایده این است: قصد داریم بهترین منابع آموزش دیجیتال را فراهم کنیم. این منابع را در اختیار بهورزان در سراسر جهان قرار خواهیم داد، شامل ای. بی.

و موسو. به آنان دروس ویدئویی درباره واکسیناسیون اطفال ارائه خواهد شد و دوره‌های برخط با موضوع شناسایی همه‌گیری بعدی، تا محدود به وایت‌بورد نباشند. به این کشورها کمک خواهیم کرد این بهورزان را به رسمیت بشناسند، تا مجبور نباشند همیشه یک قشر ناشناخته و سطح پایین بمانند، بلکه تبدیل به یک حرفه متحول شده و توانمند شوند، درست مانند پزشکان و پرستاران.

شبکه‌ای از شرکت‌ها و کارآفرینان تشکیل خواهیم داد که نوآوری آنان باعث نجات جان انسان‌ها شده و به آنان کمک خواهیم کرد با بهورزانی مانند موسو مرتبط شوند، تا او بتواند بهتر به جامعه خود خدمت کند. و به شکل خستگی‌ناپذیر تلاش خواهیم کرد دولت‌ها را متقاعد کنیم تا بهورزان را جزو اجزای محوری برنامه سلامت خود قرار دهند. ما شکل اولیه آکادمی را برای اجرا در ایبریا طراحی کرده‌ایم و چند کشور دیگر، و بعد قصد داریم آن را جهانی کنیم، شامل مناطق روستایی آمریکای شمالی.

با قدرت این الگو، معتقدیم کشورها بیشتر قانع خواهند شد که تحول نظام سلامت امکان‌پذیر است. رؤیای من این است که این آکادمی قادر به آموزش صدها تا هزاران بهورز خواهد بود تا کمک کنند تا خدمات درمانی را به همسایگان خود برسانند– به صدها میلیون نفر از آنان که در دورترین مناطق جهان زندگی می‌کنند، از جوامع جنگلی غرب آفریقا، تا روستاهای صیادی آلاسکا؛ از ارتفاعات آپالاچی، تا کوه‌های افغانستان. اگر این دیدگاه با دیدگاه شما منطبق است، به نشانی communityhealthacademy.

org بروید، و به این حرکت بپیوندید. اگر سازمان شما یا کسی که می‌شناسید می‌تواند به ما کمک کند، به ما بگویید چون تلاش داریم این آکادمی را طی سال آینده تأسیس کنیم. حال، وقتی به این اتاق نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که سفرهای ما خودساخته نیست؛ توسط دیگران شکل می‌گیرد.

و افراد بسیاری به در هدف این سفر سهم داشته‌اند. ما مفتخریم که بخشی از این مجموعه هستیم، و مجموعه‌ای که در خدمت یک هدف است، هدفی متهورانه مانند این، که در پایان می‌خواهم، یادی کنم. این روزها، درباره درسی که پدرم به من داد، خیلی بیشتر فکر می‌کنم.

من هم یک پدر شده‌ام. دو پسر دارم، و همسرم و من تازه فهمیدیم که او بچه سوم ما را باردار است. (تشویق) متشکرم.

(تشویق) اخیراً در حال درمان زنی در لیبریا بودم که مانند همسر من در سومین حاملگی خود بود. ولی برخلاف همسر من، در دو زایمان قبلی، از مراقبتهای پیش از زایمان محروم بود. او در محله‌ای دوردست زندگی می‌کرد، در یک جنگل، به مدت ١٠٠ سال، بدون خدمات درمانی تا این که.

. . تا این که سال گذشته وقتی یک پرستار به همسایگان خود بهورزی را آموزش داد.

خب، اینجا، در حال ویزیت بیماری بودم که در سه ماهه دوم خود بود، و دستگاه سونوگرافی را بیرون آوردم تا بچه را چک کنم، و او شروع کرد به گفتن داستان‌هایی از دو بچه قبلی خود، و پروب سونوگرافی را روی شکم او گذاشته بودم، و او در وسط جمله متوقف شد. به سمت من برگشت و گفت، “دکتر، آن صدا چیست؟” این اولین بار بود که او صدای قلب بچه خود را می‌شنید. و چشمانش طوری برق می‌زد که چشمان همسرم و من برق می‌زد وقتی صدای قلب بچه خود را شنیدیم.

در تمام طول تاریخ بشر، بیماری برای همه بوده و دسترسی به درمان برای همه نبوده است. ولی همان طور که مرد دانایی، زمانی گفت: هیچ شرایطی همیشگی نیست. زمان آن است.

زمان آن است که تا جایی که توان داریم با هم این شرایط را تغییر دهیم. متشکرم. (تشویق)

۹ / ۱۰۰
دکمه بازگشت به بالا